كسى كه محتاج عشق است در دنياى تنهايى با محروميت مى سوزد و جز خدا كسى نمى تواند انيس شب هاى تار او باشد و جز ستارگان اشك هاى او را پاك نخواهد كرد و جز كوه هاى بلند راز و نياز او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله صبح گاه او را حس نخواهد كرد
به دنبال انسانى مى گردد تا او را بپرستد يا به او عشق بورزد
ولى هرچه بيش تر مى گردد كم تر مى يابد...
اگه کوله بارت سنگينه!
اگه خيلي تنهايي و همدمي نداري
اگه بيماري و دستت خالي!
اگه بيکاري و در به در دنبال کاري!
اگه بهت ظلم شده و در فشاري...
يادت باشه...
حتي در تيره ترين شبها، در اوج تاريکي و ظلمت ، هميشه ستاره اي هست که چشمش به توست
اون ستاره يه پيغامه
يه خبر خوش واسه اونايي که به دنبال نورند!

خداوند به حضرت موسی می گوید :
«ای پسر عمران ! هر گاه بنده ای مرا بخواند , آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم .
ای شگفتا ! که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من .
»
امام سجاد به خداوند چنین می فرماید :
«خدایا من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم وتو چون خود نداری.»
چه خبر ؟ ...
.
.
ماه ،
ای ماه ِ قشنگ ،
از آن دور...
چه خبر؟
تو از آنجا ، به کجا مینگری؟
و چه میبینی از آن روزنهء کوچک و دور ؟
سبزی ِ روشن خاک ؟
آبی ِ اقیانوس؟
تو خبر داری از این کشمکش ِ روز به روز ؟
سنگ سرد و سنگین ،
تو چه میدانی
این دایرهء آبی و سبز ،
چه سکوتی دارد ... از آن دور.
و چه سرمای بدی...
و چه بوی علفی...
خود خالق هم در کار خودش وامانده ،
روی این گرداگرد.
قرنها میگذرد ،
باز ، همه ،
دشمن دیرین همیم...
تو از آن سردی یکدست و سیاه ،
ومعـلـّـق ...
و از آن بی وزنی ...
به کجا مینگری ؟
رنگ وارنگی ِ این دایره میخ ات کرده ؟![]()
می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات
رفتی از یرم
نمدوستی که دلم وصل یه سازصدات
آرزومه که نمدوستی که من می میرم برات
می میرم برات
عاشقم هنور
نمی خوام که بمونی بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
نمی تونستی یری به فرد ا ها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فردا ها یارخوشگلم
بمون با دلم
سفرت بخیر
اگه میری از اینجا تک و تنها به یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا
به یه دنیا نور
سفرت بخیر
برو گر شکستی زمن بتونی دوباره بساز
بادلی شکسته وناامید تو بازم بساز
تو بازم بساز
نمی خوام بیای
نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تو حروم بشی
بروتا بزرگی میخوام که فقط ارزوم بشی
ارزوم بشی...!
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی
و امروز من برای سالهای دور می نویسم سالهائی که تازه چشمان تو عاشق می شوند! افسوس که قصه خیالی مادربزرگ درست بود.همیشه یکی بود یکی نبود و زندگی چه معلم بدی بود که همیشه اول امتحان گرفت و بعد درس داد.
| همیشه رفتن و هرگز نرسیدن | |
|
پل٬تنها راه تو برای رسیدن به آنسو را کوتاه تر می کند.راهی به سرزمین اسرارآمیز که آرزو داری آنها را ببینی٬راهی از میان چادر کولی ها و بازار مکاره عربهای ولگرد! و جنگلهای مهتابی که تک شاخ ها در آن جست و خیز می کنند.بیا با من همراه شو اما بدان پل٬تنها راه تو برای رسیدن به آنسو را کوتاه تر می کند پس آخرین قدمها را باید به تنهائی برداری. |







